عاشق تنها
میگن یه روز یه روزگاری دو تا عاشق بودن که همیشه قرارشون زیر درخت بهاری بود که هیچ وقت خزون نداشت ... هیچ وقت نمیشد گفت یکشون دوست دارم بنویسم.. از تمام ِ حرف هایی که تنهایی با خودم بلند زمزمشون می کنم .. اما موقع نوشتن تا گلوم میاد بالا اما به دستام نمی رسه..! وسط ِ راه خشکش می زنه و خودش واسه خودش جفت پا می گیره..! هر کسی یه بازه ی زمانی مخصوص به خودش رو داره .. گاهی وقت ها از اینکه نقاب بزنم به صورتم و هر هر بخندم که همه ی دنیا فکر کنن خوشبخت ترین آدم ِ روی زمینم هیچ باکی ندارم..گاهی وقت ها هم اون نقاب رو بردارم و با دلم دوتایی فارغ از هر چی که هست و نیست حرف بزنیم. همه ی حرف ِ من نشنیده شدن توسط اونی ـ که باید بشنوه است...اونی که باید وقتی وقتشه بهت ثابت کنه که دوستت داره وگرنه تو خوشی ها با هم دیگه بودن یه امر ِ طبیعیه.. وقتی می تونی طرفت رو بشناسی که وقت ِ ناخوشی کنارت باشه.. همه ی این حرفام دیگه تکراریه.. برای خودم که روزی صد دفعه مرورشون می کنم..! به دلم دیکته می کنم و میشینم بالای سرش تا با خط ِ خوش ،بی غلط اینارو بنویسه اما نمی دونم چرا تا دو دیقه ازش غفلت می کنم یادش می ره و دوباره شروع می کنه به ابوعطا خوندن و ساز ِ خودش رو زدن..! امروز فینگیل ِ شماره ِ یک بهم می گفت : من واقعا نمی تونم بشناسمت.. همه چیت عجیب غریبه.. ! وقتی توی جمع قرار می گیری هیچ کس فکر نمی کنه اینقدر غصه داشته باشی.. چطوری اینهمه ناراحتی ها تو میریزی تو دلت..؟ خوب فینگیله دیگه! یه هشت سال دیگه می فهمه.. البته امیدوارم از راه ِ تجربه نکردنش بفهمه! خوب این وبلاگ هم واسه همینه دیگه.. واسه غرغر کردن ها.. واسه اینکه هر چی تو دلته بریزی بیرون.. حالا گاهی با سانسور.. گاهی بی سانسور.. ! مهم نیست که کی چی برداشت می کنه و چی فکر می کنه.. اینجا مال ِ خودِ خودمه... نه کسی می تونه ازم بخرتش.. نه باید بخاطرش اجاره بدم.. ! مالیات هم نداره. حالا برفرض دو ،سه نفر هم منُ رو در رو بشناسن..! چه خیالیه ! هیچی! هر کسی از ظن ِ خود شد یا ر ِ من.. از درون ِ من نجست اسرار ِ من من پر از تضادم.. ظاهرم.. باطنم.. دلم... هم چیم! بیخودی نیست دیگه! من یه فروریه کاملم.. یه کودک ِ شیطون ِ طبیعت.. ! واتوواتوی فروریا! ** اگه یاد می گرفتم قبل از حرف زدن دو تا سی ثانیه خفه شم خیلی خوب می شد! بدترین شکل دلتنگی اینه که آدم پیش کسی که دوسش داره باشه ولی بدونه که هیچوقت بهش نمیرسه. بدترین شکل دلتنگی تموم کردن قشنگترین قصه زندگی با جداییه بدترین شکل دلتنگی نداشتن یه همراه اون هم درسخت ترین شرایط زندگیه بدترین شکل دلتنگی نادیده گرفتن قشنگترین احساس زندگیت یعنی عشقته... قلب من برای تو می تپد هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری دوری، فاصله و فضا بین ماست و تو این را نشان دادی و ثابت کردی نزدیک، دور، هر جایی که هستی و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد یک باره دیگر در را باز کن و دوباره در قلب من باش و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم و این عشق می تواند برای همیشه باشد و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد عشق زمانی بود که من تو را دوست داشم دوران صداقت، و من تو را داشتم در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید نزدیک، دور، هرجایی که هستی من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید یک باره دیگر در را باز کن و تو در قلب من هستی و من از ته قلب خوشحال خواهم شد تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم می دانم قلبم برای این خواهد تپید ما برای همیشه باهم خواهیم بود تو در قلب من در پناه خواهی بود و قلب من برای تو خواهد تپید و خواهد تپید کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت کاش اگه پا میذاشت دلمون رو تنها نمیذاشت کاش اگه تنها میذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نمیذاشت. زندگی دفتری از خاطره هاست.....یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیمعمرمان میگذرد.....ما همه همسفریم. فرصت میدم که دلت برام تنگ بشه. هميشه عاشقتم اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت. اگه با اشکهای گرمم دلتم برام بسوزه اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی بری و از من جدا شی اگه باشی و نباشی من فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خستم این تویی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم. اگه جای تو به این دل همه دنیا را ببخشن یک ذره ان از هرچه دارم اگه باشی عاشق من اگه زنجیر به پاهام اگه قفل و اگه سختن می رسم هرجا که هستی به تو و عشق تو سوگند اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ای کمتر دل من داغتو داره تا ابد تا روز اخر من فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خستم این تویی که می پرستم سر سپرده ی تو هستم. اگه با یه مرگ تب دار بشم از عشق تو بیمار یا وجود عاشقم را ببرن تا چوبه ی دار اگه زندگیم فنا شه طعمه ی خشم خدا شه یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه اگه قلبما شکستی رفتی و از من گسستی مهربون یا خودپرستی هرچه هستی هرکه هستی عشق فرمان داده....... عشق فرمان داده که به تو فکر کنم روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم دوستم داشته باش دوستم داشته باش من به ان می ارزم که به من تکیه کنی گل اطمینان را تو به من هدیه کنی. من به ان می ارزم که در این قربانگاه تو به دادم برسی تو نجاتم بدهی از غم بی هم نفسی تو به ان می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم.دوستم داشته باش دوستم داشته باش. من به ان می ارزم که به من تکیه کنی گل اطمینان را تو به من هدیه کنی. تو به ان می ارزی که اسیر تو شوم و به یومن نفست انقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم تو به ان می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم. دوستم داشته باش.دوستم داشته باش واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم ........!!!!! عشق به معناي دوست داشتن گريه و خنده دراخرت معنا پيدا مي كند كه از كدامين دسته ادمها باشيم بهشتيان يا دوزخيان مرگ پلي است براي زندگي كردن كه بازهم بر مي گردد به بهشتي بودن يا دوزخي بودن عشق را در ابديت جستجو كن و براي رسيدن به ان تلاش كن عشق در ظاهر وجود ندارد ولي در باطن همه براي رسيدن به معشوق واقعي عشق وجود دارد 1. رنگ عشق دختري بود نا برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد م تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش د که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
ادامه مطلب
حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه
معنی عشق*
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي
میخوام بگم دوستت دارم ولی روم نمیشه این دل بیقرار من یه لحظه آروم نمیشه
میخوام بگم دوست دارم میخوام که با تو بمونم
شعرای عاشقونمو فقط واسه تو بخونم
میخوام بگم دوست دارم هر جا باشی هرجا باشم
تو شادی و توی غما میخوام کنار تو باشم
میخوام بگم دوست دارم بگم تو قلب من تویی
اگه که درمون ندارم بدون که درد من تویی
میخوام بگم دوست دارم یه عالمه خیلی زیاد
شب که بهت فکر میکنم من دیگه خوابم نمیاد
میخوام بگم دوست دارم میخوام که اینو بدونی
اگه نمیتونم بگم اینو تو شعرام بخونی
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
Power By:
LoxBlog.Com |