عاشق تنها
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد م تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش د که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
نظرات شما عزیزان:
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
Power By:
LoxBlog.Com |